چون قفسي است
قفسي تنگ
پر از تنهايي
و چه خوب است
لحظه غفلت آن زندانبان
بعد از آن هم
پرواز

سلام مادر مهربان من
چند وقتي مي شود كه با شما حرفي نزده ام ، نامه اي ننوشته ام و ...
مادر جان دلم تنگ است ، دلم گرفته . نمي دانم براي چه اما يك بغض انگار هميشه ته گلوي من را فشار ميدهد . يك بغض انگار هميشه سد راه نفسم ميشود .
نمي خواهم شما را ناراحت كنم ولي چه كنم كه دل تنگي نمي گذارد . نمي دانم از چه و از كجا برايت بگويم .
از سردي شب هاي تنهايي يا از بي نفسي ها و هق هق هاي آرام دلم كه كسي خبري از آن ندارد ...
اما باز مي گويم كه دلم تنگ است ... تنگ دوري تو يا شايد هم دوري من .
كاش همه زندگي من پر مي شد از گره هايي كور و سخت ... گره هايي كه فقط به دست تو باز مي شود . شايد اينگونه هميشه به ياد تو مي بودم . چون هر گاه مشكلي داشته ام اين تو بودي كه آنرا حل كردي بي آنكه از تو بخواهم ،آخر تو مادري ... مادر من ...
از يك چيز مطمئنم ... اينكه من فرزند خوبي براي تو نبوده ام . مي دانم كه گاه باعث سر شكستگي شما بوده ام ... اما تو من را رها نكن ، مي دانم كه نمي كني ...
اگر هم دست هايم را رها كني ، مدانم پشت ديوار منتظر مي ماني ؛ ميدان كه اگر دست هايم را رها كني و بروي ، قدم هايت را آهسته تر بر ميداري ؛ ميدانم اگر دست هايم را رها كني از گوشه چشم منتظر مي ماني تا من زمين نخورم و اگر ... واگر زمين بخورم ميدانم كه به طرف من خواهي دويد .
واي كه آن ناز كشيدن هاي تو چه صفا و آرامشي به من مي دهد . وقتي اشك را از گونه هاي من پاك مي كني انگار همه عالم را به من ميدهند . اصلا كاش هميشه براي تو يا شايد براي خودم گريه مي كردم ؛ كاش اشكم بند نمي آمد تا لطف گرم دست هاي تو را هميشه روي وجودم حس مي كردم .
با خودم هميشه فكر مي كنم من اگر تو را نداشتم به چه كسي درد هايم را مي گفتم ، با چه كسي شادي ها را در ميان مي گذاشتم و به چه كسي متوسل مي شدم . اين را بدان كه من عاشق تو هستم ، دوستت دارم و تورا ميپرستم .
تو الهه قلب مني
هميشه در قلبم بمان
مي دانم كه مي ماني ...
فرزند كمترين تو ...
حسين

مبارک باد

او رفت و در جادهاي تنگ روزگار گم شد
.....و من.......من به انتظارش نشستم
.بر سره جاده اي كه مي دانستم بي انتهاست
....مي دانم
......!!!اين جاده همان جاده ايست كه زني زيبا آن طرفتر به انتظارش ايستاده است
.اين جاده همان جاده ايست كه مي رسد به بامدادي خمار
.اين جاده همان جاده ايست كه آخرش به دو راهي ختم مي شود
.اما او به كجا خواهد رفت؟
اين جاده به كجا خواهد رسيد؟
و من....كي بر سر اين جاده تنهاي تنها خواهم مرد؟

تاکي از درد نبودنهايت

مانده ام تا به كه انديشه كنم
مانده ام در قفس تنهايي
در قفس مي خوانم
چه غريبانه شبي است
شب تنهايي من
نمي دانم چه شد؟
در يك لحضه تلخ.....در جايي دوردست
.....چگونه شد كه من حالا روزها را مي شمارم.....
اصلا چرا نمي آيد؟؟
او رفت......
رفت به سراغه ديار ديگري...........
آري او رفت......!
و من اينجا تنهاي تنها خواهم مرد
آري من خواهم مرد.......
![]()
نكند ديوه قصه ها سر برسد و من را به بلعد
.....باد مرا با خود برد
و
ديوه شبها مرا بلعيد
..........
بسم الله الرحّمن الرحّيم
{
سخن از عشق گفتيم و زندگي آغاز شد}سلام
از روياهاي دست نيافتني
....... رويا.....چه كلمهَ زيبایی.
همون چيزئ كه هميشه وقطه تنهاي به سراغ ما مي ياد.
به راستئ چرا؟
به هر حال امیدوارم از این وبلاگ لذت ببريد!
يا حق


