تبليغاتX
یک قطره عشق

یک قطره عشق

من در این فاصله های بسیار بس به دنبال خودم میگردم ...
پرواز
زندگي

چون قفسي است

قفسي تنگ

پر از تنهايي

و چه خوب است

لحظه غفلت آن زندانبان

بعد از آن هم

پرواز

 

+نوشته شده در پنجشنبه 29 تیر1385ساعت20:56توسط المیرا |
مادر مهربان (این نامه واقعی نیست)

سلام مادر مهربان من

چند وقتي مي شود كه با شما حرفي نزده ام ، نامه اي ننوشته ام و ...

مادر جان دلم تنگ است ، دلم گرفته . نمي دانم براي چه اما يك بغض انگار هميشه ته گلوي من را فشار ميدهد . يك بغض انگار هميشه سد راه نفسم ميشود .

نمي خواهم شما را ناراحت كنم ولي چه كنم كه دل تنگي نمي گذارد . نمي دانم از چه و از كجا برايت بگويم .

از سردي شب هاي تنهايي يا از بي نفسي ها و هق هق هاي آرام دلم كه كسي خبري از آن ندارد ...

اما باز مي گويم كه دلم تنگ است ... تنگ دوري تو يا شايد هم دوري من .

كاش همه زندگي من پر مي شد از گره هايي كور و سخت ... گره هايي كه فقط به دست تو باز مي شود . شايد اينگونه هميشه به ياد تو مي بودم . چون هر گاه مشكلي داشته ام اين تو بودي كه آنرا حل كردي بي آنكه از تو بخواهم  ،آخر تو مادري ... مادر من ...

از يك چيز مطمئنم ... اينكه من فرزند خوبي براي تو نبوده ام . مي دانم كه گاه باعث سر شكستگي شما بوده ام ... اما تو من را رها نكن ، مي دانم كه نمي كني ...

اگر هم دست هايم را رها كني ، مدانم پشت ديوار منتظر مي ماني ؛ ميدان كه اگر دست هايم را رها كني و بروي ، قدم هايت را آهسته تر بر ميداري ؛ ميدانم اگر دست هايم را رها كني از گوشه چشم منتظر مي ماني تا من زمين نخورم و اگر ... واگر زمين بخورم ميدانم كه به طرف من خواهي دويد .

 واي كه آن ناز كشيدن هاي تو چه صفا و آرامشي به من مي دهد . وقتي اشك را از گونه هاي من پاك مي كني انگار همه عالم را به من ميدهند . اصلا كاش هميشه براي تو يا شايد براي خودم گريه مي كردم ؛ كاش اشكم بند نمي آمد تا لطف گرم دست هاي تو را هميشه روي وجودم حس مي كردم .

با خودم هميشه فكر مي كنم من اگر تو را نداشتم به چه كسي درد هايم را مي گفتم ، با چه كسي شادي ها را در ميان مي گذاشتم و به چه كسي متوسل مي شدم . اين را بدان كه من عاشق تو هستم ، دوستت دارم و تورا ميپرستم .

تو الهه قلب مني

هميشه در قلبم بمان

مي دانم كه مي ماني ...

                                                                                  

فرزند كمترين تو ...

حسين

+نوشته شده در دوشنبه 26 تیر1385ساعت1:11توسط المیرا |
مادرم روزت مبارک باد
        روز مادر و ولادت حضرت زهرا (س)

                       مبارک باد

 

+نوشته شده در شنبه 24 تیر1385ساعت22:31توسط المیرا |
جاده

او رفت و در جادهاي تنگ روزگار گم شد.....

و من.......من به انتظارش نشستم.

بر سره جاده اي كه مي دانستم بي انتهاست....

مي دانم......!!!

اين جاده همان جاده ايست كه زني زيبا آن طرفتر به انتظارش ايستاده است.

اين جاده همان جاده ايست كه مي رسد به بامدادي خمار.

اين جاده همان جاده ايست كه آخرش به دو راهي ختم مي شود.

اما او به كجا خواهد رفت؟

اين جاده به كجا خواهد رسيد؟

و من....كي بر سر اين جاده تنهاي تنها خواهم مرد؟

+نوشته شده در شنبه 24 تیر1385ساعت16:29توسط المیرا |
چراغي خاموش

تاکي از درد نبودنهايت


بنشينم به قلم فرسايي


تا کجاها بنويسم برگرد


تا کي انکار کنم مي آيي


رفته ديگر ز تنم گرمي عشق


شکل من شکل چراغي خاموش


تا کجا بنويسم آري


با دو زانو شده ام هم آغوش


گاه گويم به خودم ديووانه


تابه کي در غم او ميسوزي


ولي انگار دلم ميگويد


که تواز دور مي آيي روزي 

+نوشته شده در جمعه 23 تیر1385ساعت16:10توسط المیرا |
قفس تنهايي

هيچ كس با من نيست


مانده ام تا به كه انديشه كنم


مانده ام در قفس تنهايي


در قفس مي خوانم


چه غريبانه شبي است

 

شب تنهايي من

+نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر1385ساعت16:24توسط المیرا |
من خواهم مرد

نمي دانم چه شد؟

در يك لحضه تلخ.....در جايي دوردست.....


ميان گلهاي باغ
.......


نمي دانم چرا؟


شايد او مرا سحر كرد.....

چگونه شد كه من حالا روزها را مي شمارم.....

اصلا چرا نمي آيد؟؟

او رفت......

رفت به سراغه ديار ديگري...........

آري او رفت......!

و من اينجا تنهاي تنها خواهم مرد

آري من خواهم مرد.......

 

 

      

+نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر1385ساعت16:18توسط المیرا |
باد مرا خواهد برد
از شب چه كودكانه ميترسيدم.....

نكند ديوه قصه ها سر برسد و من را به بلعد.....


از باد هم ميترسيدم ....نكند مرا با خود ببرد به سياهيها....


از نور هم ميترسيدم.....نكند چشم مرا به واقعيت روشن كند......


اما عاقبت نور از راه رسيد

باد مرا با خود برد

و

ديوه شبها مرا بلعيد..........

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 20 تیر1385ساعت16:41توسط المیرا |
زندگي آغاز شد

                 بسم الله الرحّمن الرحّيم

      {سخن از عشق گفتيم و زندگي آغاز شد}

سلام


امروز اين وبلاگ متولد شد.متولد شد تا از عشق و دوست داشتن بگه.

از روياهاي دست نيافتني.......

رويا.....چه كلمهَ زيبایی.


همون چيزئ كه هميشه وقطه تنهاي به سراغ ما مي ياد.

به راستئ چرا؟

 به هر حال امیدوارم از این وبلاگ لذت ببريد!

يا حق 

+نوشته شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت20:37توسط المیرا |