هميشگي پشت پنجره.....از خيابان هاي پي در پي و
بي انتها.....از مردمان دل سنگ....آري دلم گرفته است.....از
اين غروب بي پايان......دلم گرفته است.....دلم گرفته است....


بازمرا حکم وجزا می کنند
برسر عشق توفنا می کنند
سرز گریبان تنم می برند
تهمت یک بوسه چرامی کنند؟
بوسه مگرجرم وخطا می شود؟
ناخردان بین که خطامی کنند
برسر یک گفته ی عشق ازدلم
نطفه ی عشقم چه فنا می کنند
برسر معشوق همی دانمی
جان به کفان جان به فدامی کنند
بردلشان غیرت خوکی صفت
برمن غمدیده جفا می کنند
آه خدا باز چه تنها شدم
دل سیهان بین که صدامی کنند
سنگ بزن سنگ بزن فتنه را
چون طلب فتنه زما می کنند
هرچه سخن رفته زدل بودوبس
دل سیهان سیهه به پا می کنند
بی هنران...عشق درین سینه است
برسر این سینه چه هامی کنند...
دخترعاشق چوبه دوران رسد
ناخردان شر به هوا می کنند
چشم سفیدم...چه غم ازعاشقی
عشق مرا چون به فنا می کنند
دردمن اینست:چودم می زنم...
زنده به گورم به خدامی کنند
جرم من اینست که عاشق شدم
مرده دلان بین که چه هامی کنند
آنقدر دويدم كه حالا دگر نفسي برايم نيست.
آري من يك عمر به دنبال كسي مي دويدم كه هيچ گاه او مال من نبود.
من به دنبال كسي مي دويدم كه نورش بر من نمي تابيد.
هنوز دلم پيش اوست....مي خواهم بروم.
اما افسوس افسوس كه دگر پاهايم ناي رفتن ندارند.
آري من دويدم اما هرگز نرسيدم! هرگز......


