نیازه من
از ميان صخره هاي تنگ گذشتم.
كنار رودخانه اي به انتظارت نشستم
روزها هفته ها ماه ها و شايد سالها
نمي دانم چرا؟
اما اي كاش مي دانستم
كاش مي دانستم انتظارم بهر كيست
يا اصلا براي چيست ؟؟
افسوس كه نمي دانم
اما خوب ميدانم که معصومانه در نياز من خفته است !!!!

+نوشته شده در جمعه 26 آبان1385ساعت17:56توسط المیرا |
لحظه ي ابري شدن
هاي با توام اي غريبه!
تو كه روزي آشناترين لحظه هايم خواهي شد.
سكوت خسته ام را ببين و فرياد نگاه منتظرم را گوش كن.
من امروز به اندازه تمام روزهاي تنهايي دلتنگم.
بيا.بيا تا اين خسته تن ، غبار تنهايي هايش را با باران نگاه تو از وجودش بشورد.
تا لحظه ي ابري شدن منتظرت هستم.

+نوشته شده در چهارشنبه 3 آبان1385ساعت17:5توسط المیرا |


