تبليغاتX
یک قطره عشق

یک قطره عشق

من در این فاصله های بسیار بس به دنبال خودم میگردم ...
روزشمار زمان

زمان مي گذرد

و زمانه نيز هم 

من همچنان در سکون لحظه های پژمرده

در خلوت خاطرات خاک خورده

در هجوم دلخستگی های کشنده

اسير......

و انتظار ميکشم هوای نگاهی را که در آن پرواز دهم بغضم را....

آری ...

مي گذرد ،

و تو در سکوتی تلخ چشم دوخته ای شکنجه ی قفس را...!

نه سخنی که بشکند سکوت شبم را ،

نه اشکی که ياری دهد تکه های شکسته ی دلم را ،

و نه مرحمی که التيام بخشد پر و بال زخمی ام را...!

زمان مي گذرد

و دست زمانه

هر بار کوله بار تنهايی ام را خسته تر از هميشه بر زمين مي زند .

و هرچه ميروم

                    دلتنگی

                               و

                                   باز هم دلتنگی...........!

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 22 دی1385ساعت15:25توسط المیرا |
ديگر حرفی نیست .......

ديگر حرفی نمانده


ديگر کلامی نيست


و ديگر پرده ای وجود ندارد که تصوير بکنم


و ديگر شعری


و حتی حسی


ديگر وجودی نيست که بخواهد بسوزد


ديگر بارشی وجود ندارد


و دیگر سرودی


با قایقی شکسته دور میشوم


و اینک به وسط دریایی رسیده ام که گرد است

 
و در این دریا ،

 

بی هم نفس با قایقی شکسته رانده ام


دیگر دور شده ام


راه بازگشتی نمانده


به پايان رسيده ام.


شايد کلامم زيبا نبود ...


شايد حضورم خاطره انگيز نبود...!


ولی می خواستم يک عاشقانه بسرايم.


ديگر دير شده است ...

 

حتی برای بازگشت...


باز هم شما هستيد و يک دنيا خاطره


گاهی هم از من ياد کنيد ...


ديگر حرفی نمانده ...

 

بدرود

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 17 دی1385ساعت20:52توسط المیرا |
جنس ما
هیچکس از جنس ما نبود
این چنین که هستم که بودی که بودم که هستی
نمی گویم صمیمی نمی گویم خوب نمی گویم پاک

نمی گویم
...

ولی بخدا قسم

قسم به نان و نمک

به شرم تو به چشمای قشنگ تو
اندازه هرچه دل تنهاییت بخواهد

با همه وجود و با هرچه عشق و عشق

دوستت دارم...

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385ساعت1:29توسط المیرا |
شوره عشق

 

ساقه به ساقه ميرسد

برگ به برگ

اين منم كه نميرسم

حتي وقت مرگ

سايه ها هم به هم رسيدند

چه عاشقانه و پاك

نگاهي به هم كردند

گم شدند ميان خاك

حتي آبي كه در جوي روان بود رسيد به دريا

خودش را به دريا وقف داد و خزيد

به عمق طولاني موجها رفت

رفت تا به مقصد رسيد

آري ستارهها هم به هم رسيدند

ماه هم دگر تنها نيست

خورشيد با او همراه شد

آنها نميدانند تنهايي چيست

مرغ مهاجري كه تا ديروز بر بامه ما بود

امروز از بام ما پر زد

آخر او هم به عشقش رسيد

رفت و به آسمانه عشقش سر زد

كودكي هم كه امروز كوچه را مي پيمود

آخر رسيد به مقصدش

چنان تلاشي نمود

كه يك دم نياسودش

بي گمان همه رسيدند به آرزوشان

من اما هنوز در انتظارم

رسيدن خواب شيريني است

كه من آرزو دارم

گلي كه روييده بود در باغچه ما

او هم رفته است

بي گمان سوي عشقش

شايد او هم رسيده است

خوابي كه ديشب ديدم

او هم نمييايد دوباره

ميدانم او كجاست

زير آسمان پر ستاره

حالا با شما هستم

اي ماه و خورشيد و آب

گوش كنيد به حرفهايم

اي ستاره و آسمان و خواب

آري با شما هستم با شما

اي سايه و ساقه و برگ

نجاتم دهيد از نرسيدنها

نجاتم دهيد از اين ننگ

دگر بس است شكستنها

آري دگر بس است حسرت خوردنم

يك گوشه نشستن و

از شوره عشق در عين بيداري مردنم

فرشتگان كمك مي خواهم كمك

بايد نجاتم دهيد كه تنها مانده ام

من بايد برسم

افسوس كه از رسيدنها جدا مانده ام

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 3 دی1385ساعت17:54توسط المیرا |