تبليغاتX
یک قطره عشق

یک قطره عشق

من در این فاصله های بسیار بس به دنبال خودم میگردم ...
فانوس خیال.... Happy Valentine
 

 

 

 

 

 

 

ببین اشکهایم را

که بر بالینم جاری ست 

من برای تو می گریم

تویی که وسعت بودن را نشانم دادی

تویی که عشق را به من آموختی

تویی که چشمهایم را به روی زشتیهای روزگار بستی 

تویی که با خوبی هایت مرا جادو کردی 

تویی که آمدی و مثل باد از کنارم گذشتی

و حالا من دل تنگم

برای تو.... تویی که بودنت امید زندگی ست

باور کن مرا........! 

منی که در جاده روزگار تنها مانده ام

منی که قطره قطره اشکهایم برای تو ست

منی که در ضمیر خود  چیزی جز تو نمی بینم

به دادم برس .... 

که برای به تو رسیدن دگر نفسی نیست !! 

من امروز به اندازه تمام روزهای دلتنگی دلتنگم ......

به دادم برس که در تنهایی هایم گم شده ام 

 پیدایم کن !

که من امروز به پایانه خودم نزدیکم ............

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت2:41توسط المیرا |
غروب

به غروب نگاه كن

حال باز می توانی مرگ را انكار كنی ؟
 تضمينی نيست كه غروبی ديگر را ببينی ،

 پس خوب نگاه كن و خداحافظی خورشيد را از آسمان ببين ،
 مرگ خورشيد را ببين ، فردا دير است.
 همين امروز، همين غروبی كه در راه است.
 و در اينجاست كه احساسی به تو دست می دهد
،

 ناراحتی كه علت ندارد يا شايد تو علتش را نمي دانی.
 آسمان سرخ می شود و خورشيد در امتداد يك خط گسترش می يابد.

 مانند قاصدكي كه هنوز خود را به دست باد نسپرده ، احساس سنگينی مي كنی.
 تو محكوم به بودن و زندگی كردنی.
 آسمان سرخ تر می شود، روشنايی كمتر.
 نگاه كن
 ...

 نترس از مرگ خورشيد

 نترس ... او باز فردا طلوع خواهد كرد .
 چه چيزي در غروب است كه آنرا تكراری نمی كند!

 هر بار به آن می نگری به تازگی بار اول است.

انگار اولين بار است كه غروب را می نگری.
 هوا تاريك می شود ، سنگين می شود،

 وجود تو آماده پروازست. بالهايش را باز می كند،

 سعی می كند از اين زنجير تن ، از اين زندان فرار كند. ولی راهی نيست،

 قاصدك هنوز نشكفته.
 تو محكوم به بودنی .
 خورشيد كم كم محو می شود.
 تو به اين می انديشی كه چند نفر در اين لحظه به غروب نگاه می كنند

و چه تعداد از آنان ناظران آخرين غروبند.
 چشمهايت را باز كن و خوب ببين

 تضمينی براي ديدن دوباره نيست.شايد فردايی نباشد .
 هوا كاملا تاريك می شود.

 خورشيد ديگر نيست.
 سايه ای بزرگ همه جا را می گيرد ...

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن1385ساعت16:13توسط المیرا |
یا حسین !!!!!!!!

 

یا حسین دستم به دامانت مرا یاری بده

                             

                 دست سردم را بگیر مرا در بهشت جایی بده

+نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن1385ساعت2:13توسط المیرا |
به من بياموز پروردگارا..........

پروردگارا به من بياموز دوست بدارم کساني را که دوستم ندارند ...

 

 

عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند ...

 

 

و بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند ...

 

 

به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند ...

 

 

محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند ...

 

 

ببخشم کساني را که هر چه خواستند با من ، با دلم و با احساسم کردند ...

 

 

و مرا در دوردست خودم تنها گذاشتند......

 

 

و من امروز به پايان خودم نزديکم...

 

 

پروردگارا به من بياموز در اين فرصت حياتم آهي نکشم ...!

 

 

براي کساني که دلم راشکستند ..........

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن1385ساعت18:58توسط المیرا |