تبليغاتX
یک قطره عشق

یک قطره عشق

من در این فاصله های بسیار بس به دنبال خودم میگردم ...
ابر.....
بوی هجرت می آید .....

بالش من پر از آواز چلچله هاست......

صبح خواهد شد......

و به این کاسه ی آب ......

آسمان هجرت خواهد کرد......

باید امشب بروم.....

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم....

حرفی از جنس زمان نشنیدم.....

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.....

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد ......

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت......

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد .......

 

+نوشته شده در دوشنبه 21 خرداد1386ساعت17:50توسط المیرا |
روح بي قرار

 

 

نمي دانم چقدر از بي تو بودنم گذشته است و چقدر نديدني ها را بهانه روزگار دانستم ....

 

اما

 

كاش مي آمدي تا برايت از راز غربت نشيني ام مي گفتم و آنچه را كه در درون خاموشم مي گذرد، مي ديدي!

 

يك سال ديگر نيز گذشت اما

 

                                                     نيامدي

                                                                              نديدي

 

شب لحظه اي به سايه خود بنگر، تا روح بي قرار مرا بيني ....

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 11 خرداد1386ساعت17:19توسط المیرا |
تنگ غروب
تنگ غروب است


در خانه شمعی است و چراغی یا صدایی نیست اما


در من کسی می گرید اینجا


ساعت به تابوت سیاهش خفته گویی


قلب زمان ايستاده از کار


از قاب عکسی چشمهای آشنایی روی دیوار


دارد به روی من نظر اما چه بیمار


در آسمان تیره یک چابک پرستو


با پنجه های باد وحشی در ستیز است


باران نمی بارد ولی ابری شناور


با بادهای خوب من پا در گریز است


دور است از من آرزو دور


دیر است بر من زندگی دیر


دل تنگ از این دوری و دیری و تماشا


در من کسی خاموش می گرید در اینجا .......

 

+نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد1386ساعت17:2توسط المیرا |