تبليغاتX
یک قطره عشق

یک قطره عشق

من در این فاصله های بسیار بس به دنبال خودم میگردم ...
طوفان

آسمان غمگین است

آسمان بارانیست

من دلم خوش بود به وزش بادها

من دلم ندای طوفان می داد

که فقط لحضه ای از من دور بود

که همیشه همه جا پی غورش می گشت

آسمان نزدیک است

تو چرا دور شدی؟

و چرا در میان بادها فراموش شدی ؟

و من اکنون

در میان همهء پرسشها

از دلم می ترسم

........که مبدأ ندای طوفان دگر را بدهد

 

 

 

 

 

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

 

*************************

*************************

*************************

 

یه سری عکس از دریاچهء بزرگه  ( آلستر)  درهامبورگ 

 

   عکاس : خودم  

+نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت16:21توسط المیرا |
قطرات اشك
نگاهم اينبار بر جسم خسته ام دلسوزانه مي نگرد
 
و برجان ترك خورده ام غصه دار مي گريد
 
نگاهم سرد وبي روح ناتوان بي رمق
 
بر گوشه اي از دنياي سبز رنگ گذشته مات مرد 
 
و من ساده تر از هر بار ديگر فقط تبسمي را برايش نثار كردم
 
يكباره هجوم بي امان تنهايي مرا اسير خود کرد
 
مرا از خودم ستاند
 
مرا بي هوش تر از قبل به زمين انداخت
 
مرا از مرگ ترساند
 
يكباره تنهايي تنها حس وجودم شد , نه جايي را ديدم
 
نه لبخندي را
 
نه نگاهي را
 
همه مردند
 
و من هيچكدام را نديدم
 
قطرات اشك برايم نمادي از يك ترحم بود كه ديگر
 
به مانند اكسيري ناياب شده بود
 
شايد من نيز بايد مات ميمردم
 
شايد تنهايي رد سختي از خود بر من به جاي خواهد گذاشت
 
شايد نگاهم با تنهايي روزي گرم گيرد
 
و نور يابد
 
ياد باد آنكه زما وقته سفر ياد نكرد
 
با وداعي دل غم ديده ي ما شاد نكرد
 
 
 
 
+نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت19:57توسط المیرا |
چشم در راه توام
چشم در راه توام
شايد ايي از دور
مد تي است كه ميشويم با سرشكم ره شن ريز تو را
هر غروبي كه رسد
به سر راه اميد
زانوان در بغلم
خيره ام تا برسي

هان اي مردم شهر
من به خود ميبالم
بوي پيراهن او ميايد
يوسفم در راه است و به دروازه شهرم نزديك

هان اي مردم شهر
عاشق شهر شما بعد از اين خندان است

لحظه اي بعد به خود مي ايم
اه ؛ افسوس كه شب امده است
و غمت بر دل من سنگين است
مينمايد به نظر چهر زيباي ترا
تو كه در باور من گنجيدي

از همان روز كه من دل ز كف دادم و شيدا گشتم
تا كنون بسته به زنجير غمم
و به زندان خيالم محبوس
خبرم نيست كه فكرت به چه ها مشغول است

گر كه رفتي زبرم اي همدم
ليك روحم در اند يشه توست
((تو بيا و تو بمان))
باش با من به ابد كه تو بودي ز ازل

كه ازل تا به ابد همگي زنده شود در يك ان
با نگاهي كه كني در نظرم
به سبكبالي باد
به سبكرويي آب

راه خود مي گيرم تا به بستر برسم
شاد از اين موهبتم
لا اقل مي بينم چهره پاك تو را در خوابم

شاعر : نمی دونم

+نوشته شده در شنبه 23 تیر1386ساعت4:7توسط المیرا |
......... بی دلیل
از دوستانه محترم تقاضا می شود برای وارد شدن به یک قطره عشق

 رعایت ادب را داشته باشند تا خدای نکرده هیچ مشکله اخلاقی پیش

 !!!!!!! نیاد

متاسفانه برخی از دوستان رعایت عفت کلام را نمی کنند .

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت23:58توسط المیرا |
روزت مبارک مادر !!!!
می پرسی تو را

 دوست دارم ؟

حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم

مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟

مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به
من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟

می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟

مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟

مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟

راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و
هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟

عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟

همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است........

 

                               

                 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386ساعت1:27توسط المیرا |
بگذر از من

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایست

     ببین مرگ مرا را در خویش که مرگ من تماشایست

مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن

دروغ این بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی هم نمی گرید به حال ما

همه از هم گریزان تو بگذر از این تنها

فقط اسمی بجا مونده از آنچه بودم و هستم

  دلم چون دفترم خالیست قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت2:6توسط المیرا |
تولدت مبارک !!!!!!!
سلام عرض می کنم خدمت شما دوستان عزیزم.

امیدوارم تا به امروز از وبلاگ راضی بوده باشید .

امروز  یک قطره عشق یک ساله شد !!!

انگار همین دیروز بود که وبلاگ تاسيس شد

واقعا چه زود دیر می شود !!!

چشم رو هم ميزاري همه چیز تموم شده

عمر.....دل خوشی.......شادی ..........

کاش می شد از این بودن با هم بیشتر استفاده کنیم

هیچ کس نمی دونه فردا چی می شه

قدر هم رو کاش بیشتر بدونیم

.............................................

در آخر از همه دوستانی که تا به امروز قدم رنجه کردن و به  یک قطره عشق سر زدن

تشکر می کنم !!! 

امیدوارم همیشه شاد و سر بلند باشید !!!!

 

***************************

************************

**************************

 *************************

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 7 تیر1386ساعت16:38توسط المیرا |
تلاشي بيهوده
يك قدم به سوي آبادي
صد قدم به سوي ويراني
زندگي‌ام پر از اين لحظه‌هاست
و من اسير اين لحظه‌ها


       ***


لحظه‌هاي هيچ
لحظه هاي پوچ
لحظه‌هايي كه مرا از دست زندگي گرفتند
و به مرداب فريب بردند
چيزي به فرو رفتنم نمانده
چيزي به تمام‌شدنم نمانده
در سايه سنگيني كه بر روي زندگي‌ام افتاده
وزش نابودي را مي‌بينم
و از نزديك دستها
صداي طبل بيهودگي را مي‌شنوم
كه با طپش قلب من مي‌آميزد
و در اين آميزش حسي هست
قديمي و آشنا
حس تنهايي و غربت و انتظار


            ***


حس تنهايي و غربت و انتظار
اين وزش نابودي است يا ضربان قلب وحشت
كه بر سقف زندگي‌ام مي‌وزد
چيزي به فرو رفتنم نمانده
چيزي به تمام شدنم نمانده


             ***


تلاش بيهوده اي است تو را از خود داشتن
تلاشي بيهوده
مثل دست و پا زدن در مرداب
مثل بيداري بعد از مرگ


           ***


تلاشي بيهوده مثل رو بوسي ماه با خورشيد
مثل فشردن دستهاي روشنايي
تلاش بيهوده‌اي است تو را از خود داشتن
تلاشي بيهوده.......


                ***


من در نهايت حوصله نشسته‌ام
تا تو به خود آيي و مرا طلب كني
جستجو كن مرا جستجو كن مرا
كه من در يك قدمي تو ايستاده‌ام
و گم نيستم


             ***


نگاه كن از وراي نيستي
تا نبض هستي
در كنار تو ايستاده‌ام
نگاه كن


         ***


نگاه كن از آن سوي سرزمين نامعلوم
تا اين سوي دشت آشكار
در كنار تو ايستاده‌ام
نگاه كن


       ***


به كجا مي‌روي
به كجا مي‌روي
كه در انتهاي راه كسي جز من در انتظارت نيست


      ***


نگاه كن
از وراي نيستي
تا نبض هستي
در كنار تو ايستاده‌ام
از آن سوي سرزمين نامعلوم
تا اين سوي دشت آشكار
در كنار تو ايستاده‌ام
سبز و سرشار
در كنار تو ايستاده‌ام
و سايه‌اي نيستم از خاطري دور
به كجا مي‌روي


      ***


تمام شب
در انتظار طلوع خورشيد
ذرات تاريكي را شمردم
تمام شب
تمام شب
در انتظار طلوع خورشيد نشسته‌ام
تا به من بگويد
با عشق تو چه بايد كرد
و بهاي با تو بودن چيست
كه دل بريدن جواب حل اين معما نمي‌باشد
و از خود گذشتن اتفاق ديرينه‌اي است


           ***


تلاش بيهوده‌اي است تو را از خود داشتن
تلاش بيهوده...........

 

 

 

شاعر: فقیه عامری


 

+نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386ساعت19:10توسط المیرا |
حس سجود.....
آمدی......

آمدی تا در دلم غوغا کنی

لحضه ها را بشکنی

شب را فردا کنی

***

آمدی تا من ببینم روی تو

آمدی

تا من بگیرم بوی تو

***

آمدی

تا چشمه را سیراب کنی

آمدی

تا عشق را بیتاب کنی

***

آمدی

از نور تو جاری شد جام وجود

آمدی

لبریز شد حس سجود

***

آمدی

امّا برفتی تو چه زود

من از این

آمد و رفتنها چه سود......

 

 

 

شاعر: المیرا

 

+نوشته شده در جمعه 1 تیر1386ساعت21:6توسط المیرا |
دل سنگ
 

هيچ حرف دگري نيست كه با تو بزنم

 

                                                  تو نمي فهمي اندوه مرا

 

چه بگويم به تو اي رفته ز دست

 

شدم از مستي چشمان تو مست

 

                 شده ام سنگ  پرست

 

                                          مرگ بر آنكه دلش را

 

                                                                  به دل سنگ تو بست

 

                                              تو نمي فهمي .........

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 1 تیر1386ساعت2:26توسط المیرا |