می دانی ؟؟
از آن زمان که دلم در گذره جاده ها گم شد
از آن زمان که پرواز دگر خاطره ای بیش نبود
از آن زمان که خدا هم مرا از یاد برد
از آن زمان که دگر پنجره ها قفسی سرد شدند
از آن زمان که مرگ غمخوارم شد
و از آن زمان که درد طوفان می ساخت
نه.......... تو چه می دانی
تو چه می دانی
وقتی گل سرخ پرپر شد
درد چگونه به او می خندید
تو چه می دانی
وقتی آسمان لبریز شد
پر پرواز گشودن چه سخت بود
تو چه می دانی
راز آن گل سرخ
در تو خلاصه می شد
تو چه می دانی
که تمام آرزوها
در پس آن مردمک چشم تو پنهان شده بود
تو چه می دانی
آن همه راز و نیاز در دل شب
همه از بهر تو بود
تو چه میدانی
.......... تو چه میدانی

نویسنده : المیرا
به او بگویید دوستش دارم، به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد، به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم، به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است، به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است، به او که برای من مینویسد، مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق...........
به او بگویید دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که.............
به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهاراست، به او که قشنگترین بهانه برای بودن است وبه او که عشق جاودانه من است ..........

باورم نیست که در فکرت نمی مانم من
****
باورم نیست که تو پر بگشایی بروی
باورم نیست که تو دل به سیاهی بدهی
****
باورم نیست بروی در ته پستوی خیال
باورم نیست گم شوی در انبوه زوال
****
باورم نیست ابن همه ظلم و ستم ز سوی توست
باورم نیست دل از عشق تو باید بشست
****
باورم نیست که تو بر دیگری خواهی رفت
باورم نیست که باره خاطره خواهی بست
****
باورم نیست تو دگر باز آیی
...... باورم نیست امّا
به خدا می آیی
به خدا می آیی

شاعر : المیرا

