چشمانم
در غنچه بهم پیچیده ذهنت
بدنبال شکوفایی دلت
سالهاست اشک چشمانم را
برای دیدن گل سلام تو
به زیر پایت ریختم
میگویند شکفته ای
افسوس که دیگر چشمانم نمی بیند
میگویند سرخ فام شکفته ای
همانند قطره های خون چشمانم
که به جای اشک
بوسه بر پایت زدند
افسوس که دیگر چشمانم نمی بیند..........

+نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386ساعت20:27توسط المیرا |
روزگار
( تقدیم به مینا رفیعی )
روزگاريست ......
عشق را به نفرت مي فروشند
واژه را پرپر مي كنند
پرواز را از ياد مي برند
آغاز را پايان مي دانند
سقوط را اوج مي پندارند
شكست را نمي بينند
روزگاريست......
همه از هم رنجيده اند
دلها تكه تكه شده اند
فاصله ها غوغا مي كنند
دستها تهي مانده اند
قلبها خالي شده اند
اما تو.....
تو در ميان اين همه بي رحمي
واژه را فهميدي
عشق را آموختي
و سكوت را شكستي
آري تو.....
تو آغاز كردي همهء خوبي ها را
و حالا پايانش دست توست........

نویسنده : المیرا
+نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت0:0توسط المیرا |

