سلام
از تمامی دوستانی که تولد من رو تبریک گفتن بسیار سپاسگزارم
مرسی از این همه لطف و محبتی که نسبت به من دارید !! ![]()
خیلی ممنون واقعاً
همی شما رو دوست دارم ![]()
المیرا

خـــاطرات قشــنگ کـــودکیش
طعم سیلی و بوی خون میداد
روزهای خوشش دگرگون شد
گـــذرش تــا بـه کـــربلا افتــاد
***
داغ هفــتــاد و دو شقــایق را
بر سرشانه های خود حس کرد
رنج و زنجیر و دردِ سـلسله را
برمچ دست وپای خود حس کرد
***
روی آییـنه غــرور دلــش
زیر بــاران سنگ چین افتاد
دید خورشید را که چنـدین بـار
از سـر نیــزه بر زمین افتـاد
***
گـریه های رقیه را مـی دیــد
کــوه فریـاد در گلــویش بـود
محمل باز عمـه پشت سرش
ســر عبــاس روبـرویش بود
***
دیــد از زیــر نیــزه جــدش
برزمین قطره قطره خون میریخت
دیــد در کــوفه دشمن نــامرد
سر او را به شاخه ای آویخت
***
کودکان چموش سنگ بدست
پـای ناقه به جــانش افتادند
مــردمان حرامـزاده شــام
خـارجی زاده اش لقب دادند
***
از سـر بام خـاک و خاکـستر
نقل سربود وفرش راهش بود
چشم نا پاک شمر را می دیـد
غــم نـاموس در نگاهش بـود
***
از حضور وفور آن همه چشم
بر سر بام و کوچه می رنجید
کــودکی پنج ساله بـود اما
قـدر یک سالخورده می فهمید
***
غیـــرتش را بــجـوش آوردنـد
نـیزه دارن مستِ سـکه پرست
چــهره ســرخ عمـــه را تا دید
مثـل عباس چـشم خـود را بست .....
***
سروده : المیرا

***************

من از سایه می گریزم ولی
تو در سایه چشم انتظار منی
نمی دانم این بخت بد تا کجاست
که تو تیشه بر ریشه ام می زنی
تو آن غربت خاطرات منی
که هر لحظه می آیی و می روی
سراب وجودت وجود مرا
به آتش کشید و خود آسوده ماند
بسوزد دلی که مرا در غبار
رها کرد و خود سرد و بیهوده ماند
به دنبال یک جرعه آرامشم
بنوشم از آن وقت دلدادگی
تو باشی رها می شوم از سکوت
تو باشی دوباره نفس می کشم .....
سروده : المیرا
سلام
امروز تصمیم گرفتم نامه چارلی چاپلين رو براتون بزارم که سالها پیش برای دخترش نوشته بود امیدوارم براتون جالب باشه !!! ![]()
سکه ای برای یک فقیر گمنام
اشاره:آنچه ميخوانيد, متن کامل نامه ای است که چارلی چاپلين, خطاب به دخترش, جرالدين, نگاشته است. بخشهايی از اين نامه تابه حال در کتابها و نشريات گوناگون چاپ شده و از جنبه های خاصی مورد بحث قرار گرفته است,اما خواندن متن کامل آن ,شايد خالی از لطف نباشد.درد دلهای يک پدر سالخورده برای دخترش اغلب شنيدنی است ,چه رسد به درد دلهای هنرمند مهمی که تاريخ سينما به او مديون است
.دخترم جرالدين, از تو دورم , ولی يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نميشود.تو کجايی؟در پاريس ,روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه ليزه؟اين را ميدانم و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهی ,آهنگ قدمهايت را ميشنوم.شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرشکوه, نقش آن دختر زيبای حاکمی است که اسير خان تاتار شده است.
جرالدين, در نقش ستاره باش و بدرخش ,اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی آور گلهايی که برايت فرستاده اند به تو فرصت هوشياری داد بنشين و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم.امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد.به آسمانها برو ولی گاهی هم به روی زمين بيا و زندگی مردم را تماشا کن; زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهايشان از بينوايی می لرزدو هنرنمايی می کنند. من خود يکی از ايشان بوده ام.جرالدين دخترم ,تو مرا درست نمی شناسی در آن شب های بس دور با تو قصه ها بسيار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم آن هم داستانی شنيدنی است.
داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گيرد, داستان من است.من طعم گرسنگی را چشيده ام.من درد نابسامانی را کشيده ام.و از اينها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند. با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند حرفی نبايد زد. به دنبال نام تو نام من است :"چاپلين"
جرالدين دخترم, دنيايی که تو در آن زندگی می کنی, دنيای هنرپيشگی و موسيقی است.نيمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر شانزه ليزه بيرون می آيی, آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن .حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل ميرساند بپرس .حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خريد لباس بچه نداشت ,مبلغی پنهانی در جيبش بگذار. به نماينده خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد.اما برای خرجهای ديگر بايد صورت حساب ان را بفرستی.
دخترم جرالدين گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن. زنان بيوه ,کودکان يتيم را بشناس و دست کم روزی يک بار بگو:من هم از آنان هستم.تو واقعا يکی از آنان هستی و نه بيشتر.هنر قبل از اينکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را ميشکند . وقتی به مرحله ای رسيدی که خود را برتر تماشاگران خويش بدانی, همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب می شناسم.آنجا بازيگران همانند خويش را خواهی ديد که از قرن ها پش زيبا تر از تو ,چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنرنمايی ميکنند.اما در آنجا از نور خيره کننده تئاتر شانزه ليزه خبری نيست.
دخترم جرالدين ,چکی سفيد امضا برايت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهدبگيری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو:سومين فرانک از آن من نيست.اين مال يک مرد فقير و گمنام است که امشب به يک فرانک احتياج دارد.جست و جو لازم نيست.اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی يافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نيروی فريب و افسون پول ,اين فرزند بی جان شيطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سيرک زيسته و هميشه و هر لحظه برای بند بازان روی ريسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم اين حقيقت را بگويم که مردم بر روی زمين استوار و گسترده بيشتر از بند بازان ريسمان نا استوار سقوط می کنند.
دخترم جرالدين ,پدرت با تو حرف می زند. شايد شبی درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب بدهد و آن شب است که این الماس, آن ريسمان نا استوار زير پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زيبای يک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفريبد آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود. هميشه بند بازان ناشی سقوط می کنند از اين رو دل به زر و زيور نبند. بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی ,با او يک دل باش و به راستی او را دوست بدار. معنی اين را وظيفه خود در قبال اين موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در اين خصوص برای تو نامه ای بنويسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای تعريف "عشق "که معنی آن" يکدلی" است شايسته تر از من است.دخترم هيچ کس و هيچ چيز ديگر در اين جهان نمی توان يافت که شايسته آن باشد.دختری ناخن پای خود را برای آن عريان می کند. برهنگی بيماری عصر ما است. به گمان من تن تو ,بايد مال کسی باشد که روحش را برای تو عريان کرده است.حرف بسيار برای تو دارم ,ولی به وقت ديگر می گذارم.و با اين آخرين پيام نامه را پايان می بخشم. انسان باش, پاک دل و يکدل ;زيرا گرسنه بودن, صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.
پدر تو ,چارلی چاپلين

من امشب زیر باران گریه خواهم کرد ..
در این تنهایی و خلوت .. در این دشت سکوت وسرد ..
در این بیهودگی های پر از ابهام...
نمی دانی چه بی تابم ... نمی دانی چه مشتاقم ... ببینم روی ماهت را
من امشب گریه خواهم کرد ...
من امشب زیر باران ... تو را فریاد خواهم کرد ...
اگر چه گنگ و لالم من ... اگر چه ناتوانم من ....
ولی از عمق جان خود .... تو را فریاد خواهم کرد ....
من امشب زیر باران گریه خواهم کرد
اگر از آسمان سیلاب غم بارد و گر از هر طرف تیر از کمان آید
بدان ای نازنین من نمی ترسم
تو را فریاد خواهم کرد ...
من از تاریکی و ظلمت نمی ترسم ... تمام ترس من این است
فراموشم کنی ای دوست
ببار ای بارش باران ... چنان بی تاب اشکم من که می خواهم ببارم من ...
من امشب گریه خواهم کرد
من امشب بغض را در سینه خواهم کشت و بی پرواتر از دیروز تو را فریاد خواهم کرد ...
من امشب آرزوی مرگ خواهم کرد ...
چنان مشتاق مرگم من که شرح آرزوی من مثال ریشه و آب است
تو ای باران تو ای مولود
ابر آه چه حسرت گونه می باری مرا با خود ببر امشب فرو در خاک و خاکستر
مرا با خود ببر امشب به گورستان دلتنگی ...
مرا با خود ببر امشب که اینجا زندگان از عشق بیزارند و باران را نمی فهمند
من امشب گریه خواهم کرد و از دست خدا هم شکوه خواهم کرد
خدا یا !
چرا مردم نمی دانند باران حاصل اشکی است
که عاشق از دو چشمانش به هنگام سکوت خویش می بارد ...
چرا مردم نمی دانند
که باران هدیه ابر است .... به هر که عاشق اشک است ...
من امشب گریه خواهم کرد
به گوش ابر ها امشب تو را فریاد خواهم کرد ..
بمان ای نازنین با من بمان تا لحظه اخر
بمان تا زندگی باقی است
بمان تا ابر بارانی است، بمان تا در کنارت من ، بسان غنچه بشکافم
بمان تا در نگاهت من بکارم شاخه عشقی
بمان تا روی دستانت ، ببارم شبنم اشکی
بمان تا روی لبهایت نشانم بوسه لطفیریا
بمان ای نازنین با من ، بمان تا آسمان آبی است
اگر چه می روی امشب
ولی من هر سحر گاهان
تو را فریاد خواهم کرد
من امشب گریه خواهم کرد ....
بسان کودکی گم کرده مادر را .... چنان می گریم امشب من
که خون از دیده ام آید ... که مپ گان نگاه من به رنگ سرخ خون گردد
من امشب گریه خواهم کرد به یاد قامتت ای دوست !
میان باغ احساسم هزاران سرو می کارم ... به یاد صورت ماهت ...
میان آسمان آبی قلبم هزاران ماه می کارم ...
به یاد چشم شهلایت .. میان حوض چشمانم هزاران گریه می کارم ...
من امشب گریه خواهم کرد
تو را من با تمام حسرت و اندوه .. تو را من با تمام بغض
تو را من با تمام درد ... تو را من با تمام هرچه احساس است
تو را من با تمام هر چه دلتنگی است
تو را من با تمام هر چه امید است
تو را فریاد خواهم کرد
اگر امشب خدا گوید :
" که بنده ! ساکت امشب ساکت امشب "
ساکت امشب من نخواهم بود
تو را من با تمام عشق
تو را فریاد خواهم کرد ........
نویسنده : المیرا

