آن هنگام پنجره ای که سال ها در انتظار نسیمی معلق مانده بود
رو به روشنی خیال حضوری گشوده می شود
آسمان سرآغاز بودنم شد
آسمان شب...
آسمان تنهایی...
بگذار ذهنم همچنان در رویای وزش نسیمی از دریچه ی مهتابیت دلخوش بماند
و نه در کشاکش ناعادلانه ی انتظار و مرگ
مرگ که می برد تمامی بهانه های ساده و صمیمی یک دل را.....
و شاید روزی در انتهای تمامی یادهایی که مرا در خود کشتند
تو نیز در من خواهی مرد
و می روی آنچنان که شبی آمده بودی
و من می مانم و دلخوشی از برای این فکر
که تواز تمام چهره های آشنای دنیای من آشناتر بودی.....
هر چند که دیگر پنجره ی تنهاییم با وزش یادی آشنا باز نخواهد شد
آسمان من.....
شاید بعد ازاین ای تمامی اندیشه های ذهن آشفته ی دلم
من هم شبی آسمان دنیای تو شدم......
شاید....

نویسنده : المیرا
نمیدانم چگونه عاشقانه ترين روز خدا را جشن بگيرم وقتي تو در كنارم نيستي !
چگونه اين لحظه هاي زيبا را با تو قسمت كنم وقتي حضورت ممكن نيست !
دلم مي خواست در كنارم بودي و ميديدي كه
براي روز ميلادت از عميق ترين درياها
از بلندترين كوه ها و از سخت ترين سخره ها خواهم گذشت....
كاش در كنارم بودي و مي ديدي كه قلبم را
چگونه در جعبه اي رنگارنگ ميگذار تا به تو هديه كنم
كاش در كنارم بودي .... كاش ....
اما هر كجا هستي يادت باشد كه در سخترين
لحظه ها شادترين روز خدا را تنها جشن گرفته ام
فقط به ياد تو ......

نویسنده : المیرا
ای عاشقانه ترین رویای من تولدت مبارک

*****

*****

سال نو مبارک باد !!!!!!!

****



