من به امید خیالی باطل
دل به این غربت و غمها دادم
در میانه همهء رفتنها
من چه بیهوده به خاک افتادم
***
از همان لحظهء رفتن شاید
پي پرواز صدایی بودم
در همان چهرهء آرامش من
پي اصرار نگاهی بودم
***
من به دنبال فراموشی ها
عاقبت خاطره ها را بردم
شب میانه همهء خلوط ها
فکر خود تا به سحر بسپردم
***
من در آن فاصله های بسیار
روز و شب در پي هم سر کردم
ناگهان با همهء اصیانها
تردید بگفت برگردم
***
باز هم من به خیالی باطل
سوی آغاز تباهی رفتم
یک بار دگر هم افسوس
در هيچ و سیاهی رفتم
***
حال من رهگذر تاریکی
که به امید عبث دل دادم
در میانه رفتن و ماندنها
من چه بیهوده به خاک افتادم .......

سروده : المیرا
به پیش روی من، تا چشم ياري مي كند، درياست
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست
در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش
غمم دريا، دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست
خروش موج با من مي كند نجوا:
كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت...
كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت...
مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست
ز پا اين بند خونين بر كنم نيست
اميد آنكه جان خسته ام را
به آن ناديده ساحل افكنم نيست....
امشب از آسمان ديده تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه می كارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهش ها
پيكرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری، آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهی چرا حذر كردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای می ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه، بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
آه، بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رؤياها
با پر روشنی سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم، تو، پای تا سر تو
زندگی گر هزارباره بود
بار ديگر تو، بار ديگر تو
آنچه در من نهفته دريائيست
كی توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين توفانی
كاش يارای گفتنم باشد
بسكه لبريزم از تو، می خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج درياها
بسكه لبريزم از تو، می خواهم
چون غباری ز خود فرو ريزم
زير پای تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آری، آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

فروغ فرخزاد

