دریا
به پیش روی من، تا چشم ياري مي كند، درياست
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست
در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش
غمم دريا، دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست
خروش موج با من مي كند نجوا:
كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت...
كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت...
مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست
ز پا اين بند خونين بر كنم نيست
اميد آنكه جان خسته ام را
به آن ناديده ساحل افكنم نيست....
+نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت15:58توسط المیرا |


